برای اثبات وجود خدا انسان نبايد همواره دنبال دليل عقل برود آنها يك سلسله ادله است ، ولی دل برای خودش دليلهايی دارد غير از دليلهای عقل راه دل و ضمير ، يك راه است به سوی خدا ، و راه عقل راه ديگری است به سوی خدا يكی ميخواهد از آن راه برود ، و يكی از راه ديگر .(ص ۷۷)
شخصی آمد خدمت امام صادق عليه السلام و عرض كرد : به چه دليل من به وجود خدا اعتقاد پيدا كنم ؟ امام از راه تحليل وجدانی وارد شد ، فرمود : هيچ اتفاق افتاده كه سوار كشتی شده باشی ؟ گفت : بله فرمود : و هيچ اتفاق افتاده كه باد تندی بوزد و دريا فوق العاده متلاطم بشود ( و شايد اين تعبير هم باشد كه كشتی شكسته باشد ) به طوری كه از همه چيز مأيوس شده باشی ؟ گفت : اتفاقا پيش آمده فرمود : در همان وقت هيچ احساس كردی كه قدرتی وجود دارد كه اگر بخواهد ، تو را نجات ميدهد ؟ گفت بله فرمود : او همان خداست آن وقتی كه تو از تمام اسباب و علل و عوامل بريده شوی ، اين وجدان توست كه خواه ناخواه نميگذارد تو مأيوس باشی ، ( چون واقعا چنين چيزی در وجدان تو هست ، حكم ميكند كه هست . . . ( 1 وقتی مشيتش بر انجام كاری تعلق بگيرد ، سلسله اسباب و مسببات در مقابل آن چيزی نيست .(ص ۷۷)
لذت برای انسان منحصر به لذت حسی نيست ، لذت حسی لذتی است معمولا عضوی ، مربوط به يك
محرك خارجی ، مثلا غذايی تماس پيدا ميكند با سطح زبان انسان ، و اعصاب آن تأثر پيدا ميكنند و لذتی پيدا ميشود يا لذتهای ديگری كه شامه يا لامسه و يا سامعه درك ميكنند ولی يك سلسله لذتها هست كه مربوط به حواس نيست مثل لذت قهرمانی يك نفر قهرمان ، بعد كه احساس كرد قهرمان است و بالا دست همه قرار گرفته ، احساس لذت ميكند ولی اين لذت ، موجب حسی خارجی ندارد يعنی از يك عامل خارجی نيست انسان از اينكه محبوب مردم باشد احساس لذت ميكند آن كسی كه احساس ميكند جامعه او را دوست دارد و محبوب مردم است ، از احساس محبوبيت ، احساس لذت ميكند همچنين يك عالم از كشف يك حقيقت علمی احساس لذت ميكند درباره خواجه نصيرالدين طوسی نوشته اند كه وقتی مسائل برايش مشكل ميشد ، شروع ميكرد به فكر كردن تا مسئله را حل ميكرد گاهی آن آخر شب ، وقتی كه مسئله برايش حل ميشد چنان حالت وجدی به او دست ميداد كه ميگفت : اين الملوك و ابناء الملوك من هذه اللذه پادشاهان و شاهزادگان كجايند كه بيايند ببينند لذتی كه الان من احساس ميكنم بيشتر است يا لذتهايی كه آنها از امور حسی بردهاند ؟ اين لذت ، لذت علم است . اينها لذت حسی نيست . (ص ۸۰)
مسئله دروغ مصلحت آميز است كه سعدی ما هم آورده و در فقه ما آمده است آيا دروغ مصلحت آميز به از راست فتنه انگيز است يا نه ؟ سعدی ميگويد دروغ مصلحت آميز به از راست فتنه انگيز است ، و آن داستانی هم كه ذكر كرده ، نشان ميدهد كه درك سعدی از اين مسئله ، درك خوبی بوده است ميگويد : شخصی را آورده بودند پيش پادشاهی پادشاه فرمان داد كه بروند گردنش را بزنند او وقتی مأيوس شد از اينكه زنده بماند شروع كرد به فحش دادن ، ولی پادشاه نميشنيد ، پرسيد چه ميگويد ؟ وزير گفت :
ميگويد: « الكاظمين الغيظ و العافين عن الناس » (سوره آل عمران ، آيه 134 [ فرو برندگان خشم و عفو كنندگان مردم) يك كسی كه آنجا دنبال اين بود كه نقطه ضعفی در اين وزير پيدا كند و او را معلق نمايد و خودش به جای او وزير بشود گفت : در حضرت پادشاهان نشايد امثال ما را دروغ گفتن او دارد به پادشاه فحش ميدهد ، تو ميگويی دارد آيه قرآن ميخواند ؟ ! شاه گفت : دروغ او از راست تو بهتر است ( البته اينها داستان است كه او ساخته برای اينكه حقيقتی را گفته باشد ) دروغ مصلحت آميز به از راست فتنه انگيز است يعنی او با يك دروغ ، جانی را نجات داد و تو با يك راست ، جانی را بيشتر به خطر مياندازی .(ص ۸۳)
مصلحت و حقيقت دو برادر هستند كه از يكديگر جدا نميشوند مصلحت يعنی رعايت حقيقت را كردن نه رعايت سود خود را كردن.(ص ۸۴)
ايمان بنده استوار نميشود مگر اينكه قلبش استوار گردد ، و قلبش استوار نميشود مگر اينكه زبانش استوار گردد ( سفينة البحار ، ج 2 ، ص 510 ، نهج البلاغه فيض الاسلام ، خطبه 174 ص 567 ) (ص ۸۸)
خدايا دلهای ما را به نور ايمان منور بگردان ، ما را با حقايق دين مقدس اسلام آشنا بفرما ، ما را قدردان اسلام و قرآن قرار بده ، قدردان پيغمبر و آل قرار بده ، اموات ما مشمول رحمت خودت بفرما .(ص ۸۹)
آنچه لازم و مفيد است اين است كه مردم عملا متخلق به اخلاق فاضله باشند ، چه ما بدانيم كه اخلاق از چه مقوله ای است و چه ندانيم (ص ۹۳)
افرادی كه طرز تفكرشان همان طرز تفكر هندی و مسيحی است ميگويند اخلاق يعنی محبت داشتن
، دشمن نداشتن ، كدورت نداشتن اگر ميخواهيد اخلاق در جامعه بياوريد ، حس محبت را در جامعه زياد كنيد و كاری كنيد كه كدورتها ، نفرتها و دشمنيها از ميان برود دشمنی را در جامعه از ميان ببريد و محبت را در دلها بر قرار كنيد ، اين اخلاق است (ص ۹۳)
آن كسی كه اخلاق را از مقوله علم ميداند مانند سقراط ، حرفش چيز ديگر است او ميگويد مردم را بياموزانيد ، تعليم كنيد ، دانا كنيد ، وقتی مردم دانا شدند همان دانش برای آنها اخلاق است طبق اين عقيده ، هر آدم فاسد الاخلاقی به آن دليل فاسد الاخلاق است كه نادان است منشأ فساد اخلاق ، نادانی است پس علم بر قرار كنيد كافی است (ص ۹۳)
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل توکلی